بخشش


نمی بخشم
بخوام هم نمی تونم ببخشم

پ.ن : نمی خوام تلافی کنم . ولی نمی تونم هم ببخشم

تحمل


مگه آدم ها چقدر ظرفیت دارن
این ظرف تحمل هم بالاخره یه روزی پرمیشه
و وای به روزی که این ظرف ِ لبریز ، سر ریز بشه
اونوقته که خیلی چیزها به هم می ریزه
خیلی چیزها

پ.ن : خدایا یه کم ما رو متحمل تر کن . ممنون


درد


بعضی دردها اونقدر عمقین که به هیچ کس نمی تونم بگم
هیچکس
 حتی وقتی می خوام بنویسمشون احساس درد می کنم


آرزو


می خواهم آرزو کنم
می خواهم همه ی آرزوهایت را آرزو کنم
و ایمان دارم که هر آرزویی که از دل تو برآورده شود زیبایی زندگی من است

پ.ن : به یاد یک وبلاگ صورتی 

قلب


می گن قلب آدمها اندازه ی مشتشونه
لابد همونقدر هم ظرفیت و طاقت داره دیگه
پس چرا الان به اندازه ی مشت انسانهای ما قبل تاریخ به قلب من فشار میاد

 

چی کم داری


تو این روزهای تاریک و خنک پاییز چی کم داری ؟
یه دوست
که عصر جمعه زنگ بزنه و بگه دارم میام ببینمت


پ.ن1 : وقتی دوستهای واقعی داشته باشی عصر یخبندان هم بهت آسیبی نمی زنه
پ.ن2: البته اگه داشته باشی

خدایا یه فوت کن


خدایا من نا شکرم  ، نمک نشناسم
بی چشم و روام
هستم
هرچی تو بگی هستم
ولی تقصیر منه ؟
تقصیر منه که تو خدایی و من بنده ؟
تقصیر من که کارم لنگه تو مونده ؟

حالا من هیچی
یه ملت کارشون لنگ تو مونده ها
شنیدم می گن خدا هر کی رو بیشتر دوست داره بیشتر عذابش می ده
خدایا راه داره تو این ملت رو دوست نداشته باشی ؟
بذار اگه اون دنیایی هم هست که من شک دارم
دست کم یه ذره تو این دنیا دلخوشی داشته باشن
چون اینجوری که من از تعاریف و احادیث شنیدم
و اینجوری که آقایون به سمع و نظر ما رسوندن
تو تا تقی به توقی میشه بنده هات رو می فرستی جهنم
ما که همه جهنمی هستیم
پس بذار اینجا آسایش داشته باشیم دیگه
ای بابا
مثلا خدایی ها
یه بشکن بزنی همه چی درست میشه
یه فوت کنی همه ی این نامرد ها رو باد می بره
سختته ؟

من نمی دونم دیگه
این رسم خدایی نیست
تو که زورت زیاده باید دستمون رو بگیری
 نه که بشینی اون بالا تماشا کنی
مگه فیلم ترسناکه آخه ؟ آره خب ترسناکه
ولی نه واسه تو . واسه ما که ریخت اینا رو میبنیم
یه کاری کن
عجبا

پ.ن: از تو حرکت ، از خدا برکت
نمی بینی اینهمه جنبش رو ؟ می خوای برات بندری برقصیم ؟


سعی

 
من سعی خودمو کردم
ولی هیچی نمی تونم بنویسم
حتی چرت و پرت

پ.ن : من سردمه . تو چی ؟


بیست و چند سال بعد


بیست و یکم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد هشت ِ کود.تا.یی
من بیست و چند سالم شده
الان خیلی چیزها می دونم
مثلا اینکه اون آقاهه که زد در باسنم اسمش دکتره
جنگ رو خوب می شناسم
می دونم انقلاب چیه ، گرچه هنوز نمی دونم مردم چیشون کم بود که انقلاب کردن
تازه انواعش رو هم می شناسم
نرم ، سخت ، مخملی ، آهنی
دیگه حالا مرگ و زندگی سرم میشه
می دونم اعدام چیه
زندانی س.یا.سی کیه
کهر.ریزک کجاست
می دونم از شیشه نوشابه و باتوم چه استفاده هایی میشه کرد
می دونم مادر کیه
اما نمی دونم به بعضی ها چرا میگم مادر ؟
می دونم خدا چیه اما نمی دونم کجا قایم شده
ولی از همه ی اینها مهمتر یه چیز رو خوب می دونم
که اگه دوباره بدنیا بیام اون آقاهه با گاز اشک آورم
نمی تونه اشک من رو در بیاره

پ.ن 1: من یاد گرفتم که آدم نباید یک اشتباه رو دوبار تکرار کنه
پ.ن 2 : آدم ؟
 

تولد 5




سلام 
من اینجام
دیشب طرفهای ساعت 12 بود که احساس کردم جام دیگه خیلی تنگه
واسه همین شروع کردم به تکون خوردن که یه کم جام بازتر شه
ولی یه دفعه مامان شروع کرد به آه و ناله

اما عمه رو صدا نکرد ، تا ساعت 4 صبر کرد
ولی بیشتر طاقت نیاورد
عمه رو صدا کرد و همه با هم رفتیم بیمارستان
تا دکترها به داد مامان برسن عمه خانوم همه رو خبر کرده بود
دایی ها و مامان بزرگ هم خودشون رو رسوندن
من که گیج شده بودن ، نمی فهمیدم چه خبره
من فقط یه تکون خوردم و پامو یه کم به دل مامان فشار دادم که
جام باز شه ولی یه دفعه همه جا روشن شد
و یه آقایی سرمو رو گرفت و منو کشید بیرون
اونقدر شکه شده بودم که نفسم بند اومده بود
فکر کردم الان می میرم
اون آقاهه 3-2 تا محکم زد به باسنم که گریه کنم و نفسم بالا بیاد
خیلی سعی کردم گریه نکنم
خیلی سعی کردم مقاومت کنم و این دنیا رو بی خیال شم
ولی اونقدر آخری رو محکم زد که نا خود آگاه اشکم در اومد
و بلــــــــــــــــــــــــه دیگه
اونی که نباید می شد ، شد
و من الان اینجام
تولدم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک